خاطرات

اين پست را از وبلاگ دوستي عزيز بر داشتم كه در پايان آدرس وبلاگشو ميذارم.

.................................................................................................


                                                         ***
من عقیده دارم که خانه ی هر بیوه زنی، تکه ایست از بهشت پروردگار که فرود آمده بر زمین مخصوصا اگر آن بیوه زنی جوان باشد!!  نمیدانم چرا خدا گفته که زمان جاری شدن صیغه طلاق، عرش الهی میلرزد! طلاق یعنی ایجاد یک غم و شادی های فراوان در دل افراد فراوان.

شادی در دل کسانی که چشم دیدن آدم را ندارند و از این طلاق خوشحال می شوند!

شادی حسودانی که از هر فریبی لذت می برند..

شادی دل طلاق گرفته هایی که یکی را به جمع خود اصافه می بینند..

شادی دل شیطان که راه را هموارتر حس میکند و خود را موفق تر..

شادی دل مردانی که زن دیگری را در جرگه ... زنان صیغه ای خود می پندارند..

شادی دل مادر پسری که به فکر خواستگاریردوباره  رفتن برای پسرش است برای پسرش که در جوار زن اولش حالا بعد از چندین سال جا افتاده و استخوان ترکانده و ماشین خریده و درسش تمام شده و سربازی اش را رفته و گرفتاری هایش کمتر شده و حالا میتواند با افتخار بیشتری  بادی به غبغب بیندازد و دوباره خواستگاری برود..

شادی دل مرد زن طلاق داده ای که حالا پس از مدت ها خودش را ازاد می بیند که برود و با خیالی آسوده و حالی آسوده تر جلوی هر زنی را بگیرد و با او دمی خوش گذراند..

شادی دل زنی که از دست چنین مردی خلاصی یافته و حالا میتواند برود و شاد و آزاد بدود دنبال سونوشتی که میخواهد..

شادی خواهری که خواهرش را از بند ازاد و پس از چند سال شاد میبیند و برای شادی دلش شاد می شود..

شادی دل مردمانی که به همه چبز می خندند..

و اما شاید فقط تو غمگینی برایم " مادر من" 

 غمگین تنهایی هایم و شب ها تنها خوابیدن هایم و گاه ترسیدن هایم از هرآنچه ممکن است بشنوم یا ببینم و مواجه شوم!

شاید کمی هم پدر! پدر که بیشتر از من، که دخترش هستم که پاره تنش هستم، نگران آبرو.. ست.  چون او هم جسما از جنس مرد آفریده شدست که نسل ها زن را به سلابه کشیدست.. و خوب تر میداند نگاه هایی را که زین پس به سویم پرتاپ می شوند. اما نگران آبروست نه تنهایی من! نگو بی انصافی میکنم اگر مادر شده باشی حس میکنی چه میگویم!

باز هم زمانیکه غصه های روزهای پیشینم به یاد می آید لبخندی نقش می بندد بر لبان هم این دو . لبخند نجات از جهنمی که از آن نجات یافتم. جهنمی که برایم ساخته شده بود.. و لبخند معصومانه ام! که مدت ها سراغم را نمیگرفت.. دانسته یا ندانسته!؟  اکنون بازگشته در غم نهانی ام.. اما شاد از شاد بودن دوباره ام..

و شاید عرش خدا بر این همه شادی بندگانش میلرزد..


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:27  توسط دل شكسته